تبليغاتX
پیمان بهتاش(KUFEH)
 

بی تو هرگز فردائی نشد

که گفته بودی ٬ بی تو خاطرات سراسر ناباورانه لحظه های ترآلود

چشمانمان را مرور کنم و بخندم

خنده پر زد

آتش بر دل شرر زد

 

بی تو هرگز فردا را باور نکردم

بی تو هرگز نه غروب را وداع آخرین دیدم و

نه طلوع را درودی دوباره

 

بی تو هرگز

پیچک عشق بر تنم نخشکید

تا قطره قطره

خون دل بر  پای نمیدانم چرا هایم ریخته باشم

تا بارورش سازم

هر چه باور بودنت را در نهانم آشکار می ساخت

و تو نبودی...

ونبودی تا ببینی

چگونه ریشه در پیکر احساسم دوانده ای

 

بی تو هرگز نبودنت را

باور نکردم

تا به خود بقبولانم که

مرده ای بیش بر خاطرات هرگز نمیدانم چرا ماندگار بر دم به آن ِ زندگی ام گشته ای

 

تو را با تمام وجودم زندگی میکنم

با تو سَر به سِرّ می نهم 

دل به شعر می دهم

تا مرحم بی تو بودنهایم باشد

 

بی تو خود را کشتم

تا بدانم مرده ای بیش نیستم

تا دل گول زنم

به برهان واهی هرگز ندیدنت 

 

بی تو هرگز...

بی تو هرگز با بی تو بودنم

سر از در سازش بر نیاوردم

با بی تو بودنم همچنان بیگانه مانده ام

بیگانه و تنها مانده ام

تنها مانده ام

تنها مانده ام ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 

من اگر می بینم

من اگر چشم به دیدن بستم

پس استم


من اگر مسحورم

من  که از بس کورم

پس استم


من اگر انگ خورم

من اگر ننگ خورم

دم نزنم

پس استم


حقّ ِ کس را نخورم

خون دل خوردن من

حق من است

پس هستم


من اگر می بینم

پی آن چند صباحی

به تو می اندیشم

پس هستم


من امیدم به خداست

پس هستم


من خوشحالم که هستم 

ونه استم


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 


وبلاگم در حالی 4 ساله شد که 1461 روز را در آن با دوستانم دور هم بودیم

دفتر یادداشتی بود برای نوشتن 

کتابی بود برای خوانده شدن

خانه ای بود برای دور هم بودن

------------------------------------------------------------------------------

تولد 4 سالگی وبلاگم مصادف شد با کوچ پرستوهای عاشقی که تنها جرمشان زندگی در سرزمینی بود که ظلم ظالمان از صفحات تاریخ و روز به روز آن هیچ گاه پاک نگردیده و همچنان نگاشته می شود 

نمیدانم شاید وقتی که هنوز شقاوت جهل نفسشان را نبریده بود روزی به این وبلاگ و یا سایر وبلاگهای دوستان هم آمده بودند و شاید نوشته هایمان را خوانده بودند... عجب حس غریبی است .. داد به کدامین محکمه باید برد ؟ جشن تولد بدن خسته کدامین سفر کرده را باید گریست؟  نمیدانم ... اگر خدائی هست من به او امید دارم .. من امید دارم پس هستم


+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 

به هیچ امید بسته ام

بسته امید من به هیچ


به مهره ی مغز دلم

جور نباشد هیچ پیچ


دود زنم به روح خود

رود زنم به دشت دل


قصر تخیلی که بود

نه از طلا، که خشت و گل


....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 
علی بیا چاه بیار، شبانه ناله می کنم           چاه ندارم و کنون ، ناله مچاله می کنم

به یاد آلاله ای که پرپر شد .. کبوتری که خونین بال در غربت غروبی ،غریبانه برخاک رفت . به یاد چشمانی که آخرین نگاه را بر من و تو انداخت تا چشمانمان با معنی چشمانش پیوندی ابدی بزند.

به یاد ندا آقا سلطان 

-------------------

داد زنم به گوش که

بسته همه گوش به هوش

جام شراب رفتنت 

سربکش و بگو که نوش


لحظه ی رفتنت چرا 

خیره به چشم من شدی

وای نمی رود مرا

پاک نمی شود مرا

کاش به چشم من چنان

خیره خفن نمی شدی


چون گل ِ لاله پرپری

دیو منم ، تو چون پری

بال بزن به سوی او

داد بزن گلوی او

گوش دهم به رفتنت

بوسه بزن به روی او


ساکت و مبهوت منم

کور منم

سوت منم

روح توئی 

نوح توئی

باقی لاهوت توئی


داد بزن به چشم من

گوش دگر کر است و بس

جان که به خیر ِ ما نبود

روح مرا شَر است و بس

دست مرا بگیر و کش

دشت تهی و کشمکش

جنگ میان جان و تن

رو به خدا برو ببین

از همگان سر است و بس


داغ دلت به دل نشست

سرخی تو دلم شکست

لاله توئی اقاقیا

خیره نمان

بیا بیا

جان مرا و جان تو

قسم به گیس سرخ تو

آن نفسی که خون دمید

جان منم زتن رمید

الا ملائک خدا 

جان شما 

جان خدا

اگر شود که مهلتی

به آخرین نفس دهید


اگر شود که مهلتی

به آخرین نفس دهید


داد زنم به گوش که

بسته همه گوش به هوش

جام شراب رفتنت 

سربکش و بگو که نوش


+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 
 

از هول حلیم عشق تو خل شدم

رحمت به خل ٬ مثل یه بلبل شدم

 

هی می خونم دم  ِ در  ِ گوش خودم

شک می کنم به عقل و هوش خودم

 

هی میشینم میگم که فکری بکن

نصف شبها خلوته  ٬ذکری بکن

 

هی به خودم میگم بابا نمی شه

امّا اگه بشه ٬ چیا نمی شه

 

فکر می کنم من و جیب خالی ام

نه ٬ مثل اینکه یه چیزی حالی ام

 

میدون شوش کجا و تجریش کجا

سولاریومش کجا و این ریش کجا

 

پر رو بازی جون خودم حد داره

کاره دیگه ٬ اومد نیومد داره

 

پس بی خیال بشم که سنگین ترم

چیزی نگید نمی شنوم ٬ من کرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 
 

زمستون رفت و باز چلچله

داره میخونه با هزار هلهله

 

بهار داره میاد دلم گرفته

خونه تاریکمو غم گرفته

 

بیا خزونم روُ   بهاری بکن

دلم داره میمیره کاری بکن

.................

 

دلهاتون بهاری و عاشق . عشقاتون پاک باد...

بهار خوش آمدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش |